تبليغاتX
برگردان های یک ننر زده ی آینده دار
دوشنبه 24 فروردین1388

خیلی از آن ها متنفر نباش

   ماتیو ام.کویک

مثلن می توانستم بگویم،"هیچ مقدار پولی در دنیا نمی تواند آن دختر شش ساله را به زندگی بازگرداند،هرچند،کمپانی ما غرامتی به خانواده اش می پردازد." من می توانستم این کلمات را به انگلیسی،هندی،و عربی –اما نه اردو— بگویم.

ملیت من هندی است،اما خیلی از راننده ی پاکستانی متنفر نیستم.

عمومن،من پاکستانی ها را دوست ندارم،اما می توانم با آن ها کار کنم،چون من یک حرفه ای هستم. و با این وجود،هنوز اردو یاد نگرفته ام.

چرا نه؟

شاید فکر کنید اگر اردو یاد گرفته بودم جایی به دردم می خورد.

اگر آن روز اردو بلد بودم،می توانستم با راننده ی پاکستانی صحبت کنم. می توانستم از او بپرسم،"چرا بطری آب را به سوی آن دختر کوچک پرتاب کردی؟" اما چیزی که شما درک نمی کنید این است که او مطمئنن به من دروغ می گفت،مثلن می گفت که بطری آب تصادفن از پنجره ی کامیون به بیرون پرتاب شده است. یا شاید می گفت که او بطری آب را بلند و به پیاده رو پرتاب کرده است و دختر حریصانه به طمع این که بتواند چیزهای دیگری از او بسلفد،بی احتیاط به سوی خیابان دویده است.اما همان طور که می دانید،من نمی دانم که مرد پاکستانی، اگر شخصن از او می پرسیدم، چه ها به من هندی می گفت. زیرا من هرگز به خودم زحمت یادگیری اردو را نداده ام—من هندی به زبان مرد پاکستانی حرف نمی زنم.

من فقط ترجمه ای را دارم که راننده ی دیگری اهل شمال هند—که به حد کافی اردو می دانست—برایم به هندی ترجمه کرده است.وقتی جملات را به انگلیسی ترجمه کردم،سربازان آمریکایی داستان مرد پاکستانی را حقیقت مسلم دانستند،چون آمریکایی ها نمی دانستند که پاکستانی ها،به عنوان یک ملت،به راحتی دروغ می گویند،به ویژه وقتی یافتن مقصر مد نظر باشد،و زن ها درحال شیون و زاری باشند،و بسیاری از مردم در جستجوی این باشند که از اتفاقی که افتاده  سر در بیاورند،و ریسک و مخاطره در کار باشد، و هیچ انسان عاقلی نمی خواهد به منحرف کردن دختری شش ساله به سمت مسیر کاروان کامیون های درحال گذر متهم شود—چه برسد به پاکستانی ما که چنین بی دقتی مفتضحی مرتکب شده است.

مثلن می توانستم بگویم ،"خسارت کامیون هجده چرخی که به دختر شش ساله ی عراقی زد بسیار ناچیز برآورد می شود." من می توانستم این کلمات را به انگلیسی،هندی،و عربی –اما نه اردو— بگویم.

این که نام من چیست چندان مهم نیست.من هندی هستم. هندی چیزی است که شما به خاطر خواهید سپرد. هندی چیزی است که وقتی به من نگاه کنید آن را خواهید دید.هندی چیزی است که اگر سیلاب هاب اسمم را تلفظ کنید آن را خواهید چشید. هندی چیزی است که وقتی غذای محبوبم را خورده ام آن را در حالی که از منافذ تنم بیرون می زند خواهید بویید. من هندی هستم، اما وقتی یک هندی به زبان های بسیاری صحبت می کند دیگر نمی تواند پشت ملیتش پنهان شود. این وظیفه ی من است که با اقوام مختلف ارتباط برقرار کنم. آن روز این وظیفه ی من بود که سربازان آمریکایی را به جایی راهنمایی کنم که مطمئن باشند کاروان به موقع و به سلامت خواهد رسید. بله، ضمنن این هم وظیفه ی من بود که مطمئن باشم راننده هایم—پاکستانی یا غیر پاکستانی—بطری های آب را به سوی دختران کوچک تشنه که از آن سوی خیابان با ولع دست تکان می دادند پرتاب نکنند، و همه ی راننده ها قواعد کار ما را آشنا باشند.

شاید—ممکن است شما اشاره کنید— که این وظیفه ی من بود که در آن روز اردو بلد باشم، اما من نمی توانم بفهمم که این موضوع در نهایت چه کمکی می توانست به پایان ماجرا بکند.آن جا راننده ی دیگری بود که کار ترجمه را انجام داد،و از آن جا که من اردو نمی دانستم،توانستم خونسردی و آرامشم را حفظ کنم،چون مجبور نبودم سعی کنم حرف های پاکستانی را باور کنم.من مجبور نبودم لب زدن او را تماشا کنم.مجبور نبودم به چشم هایش نگاه کنم.من فقط مجببور بودم به کلماتی که در گزارش آمده است نگاه کنم،و با سربازان آمریکایی صحبت کنم که از روی وظیفه حرف های راننده پاکستانی را باور کردند.

مثلن می توانستم بگویم،"افسوس می خورم که وقتی داشتم کنار جسد دختر شش ساله ی عراقی ترجمه می کردم،هیچ احساس بدی نداشتم،اما حسرت کمی بعدتر آمد و از آن پس با من باقی ماند—به ویژه وقتی به عکس فرزندان خودم نگاه کردم."

این چیزی است که از بعد تصادف فکرم  را مشغول کرده است: وقتی خودم بچه بودم، بیرون دهلی نو با دوستانم فوتبال بازی می کردیم.پس از حدود یک ساعت لگد زدن به توپ و دویدن،توپ(که تنها توپی بود که کل گروه ما بچه ها داشتیم) سرانجام از بین دو کپه لباسی که با آن دروازه را درست کرده بودیم عبور کرد، و دوستم-- که دروازه بان و مسئول گرفتن توپ بود—به خیابان دوید تا توپ را بیاورد و نزدیک بود با ماشینی برخورد کند.راننده کوبید روی ترمز و درست در فاصله ی یک متری دوستم که وسط خیابان میخ شده بود ایستاد.این ترجمه ی چیزی است که راننده با فریاد درحالی که سرش را از پنجره بیرون آورده بود گفت: "دفعه ی بعد زیرت می گیرم.دفعه ی بعد ترمز نمی کنم." کلمات راننده هنوز به وضوح در ذهنم مانده هست،حتی باوجود آن که آن روز همه ی کلمات را به خوبی نشنیده بودم. هیچ کدام از ما حرف راننده را به عنوان یک تهدید جدی درنظر نگرفتیم،بلکه بیشتر برایمان حالت یک صدای پس زمینه برای آن اتفاق را داشت،و ما بعد از آن تا مدت ها به تعقیب توپ ها در خیابان ها ادامه دادیم. پسر دروازه بان به سوی ما دوید و مردی که تهدیدش کرده بود حرکت کرد و رفت. ما بازی را تمام کردیم.هیچ کدام از بچه هایی که آن روز حاضر بودند سخنی راجع به تهدید و ترس نگفتند. خطر حتی برای مان مسجل نشده بود،هیچ ترسی وجود نداشت. تنها اکنون که به عنوان یک مرد به گذشته می نگرم،نیاز به ترس دربرابر حرف های مرد راننده را به آن صحنه ضمیمه می کنم.

من هنوز در ذهن خود آن راننده را که تقریبن پسر دروازه بان را زیر گرفت، پاکستانی       می بینم،درحالیکه می دانم این غیرممکن است چون در آن صورت --من به عنوان یک کودک هندی—نمی توانستم حرف های مرد را که به زبان اردو گفته شده،" دفعه ی بعد زیرت می گیرم.دفعه ی بعد ترمز نمی کنم،" به انگلیسی ترجمه کنم،چون من زبانی را که پاکستانی ها صحبت می کنند نمی دانم،و در همسایگی ما هم هیچ پاکستانی وجود نداشت. با این وجود هنوز در خاطرات من آن راننده پاکستانی است، و همینطور هم خواهد ماند.

می توانستم بگویم،مثلن،"مرگ دختر شش ساله ی عراقی به شدت غمناک است،اما ناچیز به نظر می رسد. این چیزها همه روزه در سراسر دنیا رخ می دهد. حتی وقتی هیچ جنگی در میان نیست تصادفات اتفاق می افتند."

در پیش بینی این نوع موقعیت ها،به من آموخته بودند که به عزاداران تسلیت بگویم،پس من به عراقی هایی که آن جا جمع شده بودند تسلیت گفتم. به عربی گفتم،"متأسفم، از صمیم قلب عمیقن متأسفم." اما صادقانه بگویم،من فقط برای این واقعن متأسف بودم که کاروانم مجبور به توقف برای آن روز شده بود،و این که توسط عده ی بسیاری مردم عصبی،هیستریک و مغشوش محاصره شده بودم.

آن جا سگ کوچکی هم بود که در تلاش بود تا پتویی را که جسد دختر در آن پیچیده شده بود بو بکشد،و بالاخره یک مرد عراقی لگدی حواله ی او کرد.سگ با صدای بسیار بلندی نالید. آن جا پر بود از بزغاله و بچه های کوچک که همه جا بودند.مثل همیشه دسته های کودکان آزادانه به این سو و آن سو می رفتند.زنان سوگواری می کردند،مردها قیافه های خشن و سختی به خود گرفته بودند،با نگاه های خیره،صحبت کنان،به تفنگ های بزرگ سربازان جوان آمریکایی زل زده بودند.

من وقتی دختر شش ساله ی عراقی کشته شد آن جا نبودم. بعدتر به صحنه ی تصادف رسیدم. این تصور من است: بطری آب از دستان پاکستانی رها شد. وقتی بطری به سوی آسمان اوج گرفت،ماهیچه های پای دخترک درگیر شد—درست مثل ماهیچه های یک پسر که در تعقیب توپی است که مسیرش کاملن نامعلوم است.زمانی که او برای گرفتن بطری آب پرید،و تنها فکرش این بود که شانس به دست آوردن آب تمیز را از دست ندهد، تریلر هجده چرخ غول آسای درحال حرکت را ندید،و...

هریک از آن همه کودکی که آن جا بودند می توانست آن کودکی باشد که به سوی خیابان دوید. بچه ها نمی توانند درک کنند که مرگ حقیقت دارد،نه بیشتر از درکی که آن سگ زوزه کش،وقتی تصمیم گرفت پتوی حاوی جسد دختر عراقی را بو بکشد،از لگدی که در پی خواهد آمد داشت.

البته این چندان تقصیر پاکستانی هم نبود.او سعی داشت آب تمیز را با مردم تقسیم کند،کاری که هر انسان شریفی انجام می دهد. ممکن است دیگری تا این اندازه بی دقت نباشد،یا پرتاب دست بهتری داشته باشد، اما این ها به راستی تقصیر پاکستانی نیست. من خیلی از پاکستانی متنفر نیستم. وقتی او را در ذهنم تصویر می کنم—سر پایین،لب ها به هم فشرده،کف دست ها محکم چسبیده به ران ها،ترسان از همه کس و همه چیز— ازش خوشم نمی آید،اما از او متنفر هم نیستم. به هیچ وجه خیلی از او متنفر نیستم.

کودکان خودم آموزش دیده اند که از خیابان دوری کنند.من به آن ها درباره ی دختر شش ساله ی عراقی که حالا مرده است گفته ام. در نامه ای برایشان نوشتم،"این اتفاق ممکن بود در دهلی نو برای شما اتفاق بیفتد. ممکن بود به همین راحتی راننده ای هندی شما را زیر بگیرد." من به فرزندانم راجع به پیکر کوچک دختر که در پتویی پیچیده شده بود گفتم. به بچه هایم گفتم این اتفاقی است که برای کسی می افتد که در عبور از خیابان بی دقتی می کند. همچنین به آن ها درباره ی پاکستانی که بطری آب را انداخته بود گفتم، که او سعی داشت کار خوبی انجام دهد—که خارجی ها ممکن است چیزهای خوبی تعارف کنند— اما این چیزها و کارهای خوب اکثر مواقع بد از کار در می آیند.به آن ها گفتم،"از خارجی ها به راحتی چیزی قبول نکنید."

فرزندان من درحال آموختن انگلیسی و عربی هستند،اما نه اردو.من برای آن ها نامه هایم را به تمامی انگلیسی می نویسم.ضمنن در نامه هایم از عبارات عربی عراقی استفاده می کنم،به اضافه ی راهنمای ترجمه تا همسرم بتواند به آن ها آموزش دهد. من به آن ها می گویم که نباید از پاکستانی ها متنفر باشند،اما فکر نمی کنم هرگز از آنها بخواهم که اردو یاد بگیرند. تنفر واژه ی نیرومندی است،بسیار قدرتمند برای کودکان—بسیار قدرتمند حتی برای مردان بزرگ. به کودکانم می گویم،"مجبور نیستید پاکستانیها را دوست داشته باشید،اما خیلی از آن ها متنفر نباشید."

 

4مهر1387

ترجمه : آرش رادمنش

Email: arash.radmanesh@gmail.com

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~
یکشنبه 4 اسفند1387

   ریچارد ویلبور           

 ریچارد ویلبور مارچ سال 1921 در شهر نیویورک به دنیا آمد. در کالج آمرست تحصیل کرد تا زمانی که به خدمت سربازی و نبرد در جبهه‌های جنگ جهانی دوم فرا خوانده شد. بعد از جنگ تحصیلاتش را در دانشگاه هاروارد ادامه داد.

اولین کتاب شعرش با نام تغییرات زیبا و شعرهای دیگر در سال ۱۹۴۷ منتشر شد. از آن زمان او کتاب های شعر بسیاری منتشر کرده است که از جمله‌ی آن‌ها می‌توان به این‌ها نام برد: مجموعه‌ی اشعار۱۹۴۳- ۲۰۰۴ (۲۰۰۴)؛ سنجاقک‌ها: شعرهای جدید و ترجمه ها (۲۰۰۰)؛ شعرهای تازه و گلچین شده (۱۹۸۸)؛ که جایزه‌ی پولایتزر را برایش به ارمغان آورد، فکر خوان: شعرهای جدید (۱۹۷۶)؛ قدم زدن به سوی خواب: شعر‌های جدید و ترجمه ها (۱۹۶۹)؛ اندرز به یک پیامبر و شعرهای دیگر (۱۹۶۱)؛ چیزهای این دنیا (۱۹۵۶)، که با آن برای دومین بار جایزه‌ی پولایتزر و همچنین جایزه‌ی کتاب ملی را دریافت کرد؛ و مراسم و شعرهای دیگر (۱۹۵۰).

ویلبور علاوه بر این‌ها ترجمه‌های بسیاری منتشر کرده است که ترجمه‌ی نمایشنامه‌های فرانسوی –به‌ویِژه نمایشنامه نویسان قرن هفدهم فرانسه مولیر و ژان راسین- و همچنین شعرهای والری، ویلون، بودلر، آخماتووا، برودسکی و دیگران را دربر می‌‌گیرد. او ضمنن نویسنده ی کتاب‌های بسیاری برای کودکان و چند مجموعه قطعات نثر نغز است، و کتاب‌هایی مانند شعرهای شکسپیر (۱۹۶۶) و مجموعه کامل شعرهای پو (۱۹۵۹) را نیز ویراستاری کرده است.

درباره‌ی شعرهای ویلبور منتقدی در واشنگتن پست می‌نویسد: " ویلبور در کارهایش، در دایره‌ی به ظاهر محدود کلاسیسیزم، تنوع رشک برانگیزی را ارائه کرده است. شعرهای او چشمه‌ها و ماشین‌های آتش نشانی را تصویر می‌ کند، ملخ‌ها و قورباغه ها را، و شهرهای اروپایی و خوشی روستاها را. همه‌ی این‌ها ساده خوانده‌ می شوند، وقتی از یک موسیقی بی نظیر کلامی اشباع شده باشی و افکار فشرده‌ای که گیرایی ذهنت را تقویت می‌کنند."

ازجمله ی افتخارات دیگر او می‌ شود به جایزه‌ی والاس استیونس، جایزه‌ی آیکن تیلور برای شعر مدرن آمریکا، مدال فراست، مدال طلا از آکادمی هنر و ادبیات آمریکا، دو جایزه‌ی بولینگن، جایزه‌ی تی.اس.الیوت، جایزه‌ی بنیاد فورد، دو هزینه‌ی پژوهشی گوگنهایم، جایزه‌ی یادبود ادنا سن وینسنت میلی، جایزه‌ی شعر هریت مونرو، جایزه‌ی افتخاری ادبی کلوب ملی هنر، دو جایزه‌ی پن برای ترجمه، کمک هزینه‌ی پژوهشی رم، جایزه‌ی یادبود شلی، اشاره کرد. ویلبور به عنوان نجیب زاده و شوالیه برگزیده شده و ملک‌الشعرای سابق آمریکا بوده است.

ریچارد ویلبور رئیس افتخاری انجمن شعرای آمریکا است و اکنون در کامینگتون، ماساچوست زندگی می کند.

-----------------------------------------------------------

  /**//* /*]]-->*/

  سوراخی در کف

ریچارد ویلبور

 

سوراخی ایجاد کرده نجار،

در کف اتاق نشیمن، و من اکنون،

ایستاده خیره شدهام به آن

در ساعت چهار بعدازظهر،

آنسان که اشلمان[i] ایستاده بود،

پس از برخورد کلنگش به تاج تروا.

 

خاکارهها به روشنی میدرخشند،

بر توفالهای پرزدار خاکستری؛

و دراینجا دستهای از تراشهها،

بازمانده‌های زمانی که کفی خانه برپا میشد،

طلاییاند و براق، به رنگ

برشهایی از سیبهای مغربی.

 

زانوزنان از پایین نگاه میکنم،

به جاییکه تیرکها پنهان شدهاند؛

خیابان پاکیزه با خرده‌ها و

پاشههای نورش میتابد،

و در تاریکی محض دخول میکند،

آنجا که خطوط موازیش به هم میرسند.

لوله ی رادیاتور،

در آن میانه علم شده است؛

همچون کیوسکی دربسته، ایستاده

در جایی که هیچ چیزی جز شب نیست.

و این‌جا چنانکه در دنیای مرئی دیده میشود،

رنگ سبز به آن نزدهاند.

 

به بزرگی خدا، من بهدنبال چه هستم؟

گنجینه، یا باغ آدم کوچولوها؟

یا آنجا که احدی بر آن پا نگذاشته،

روح مطلق خانه،

آنجا که زمان جای پاهایمان

و کلاف بلند صداهایمان را ذخیره کرده است؟

 

نه، اینها نه، اما غرابت دفن شدهای

که آنچیز آشنا را تغذیه میکند :

بهاری که از آنبه‌بعد آباژور

جذب میکند پرتوهای سرگردان را،

و شعلهور میکند مبل دونفرهی گلدار

و تمامی آن اتاق خطرناک را.


ترجمه : آرش رادمنش



1- Schliemann : باستان شناس آلمانی که بقایای شهر باستانی تروی را کشف کرد

      -----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

/* /*]]>*/

A Hole In The Floor

  Richard Wilbur


The carpenter's made a hole
In the parlor floor, and I'm standing
Staring down into it now
At four o'clock in the evening,
As Schliemann stood when his shovel
Knocked on the crowns of Troy.

A clean-cut sawdust sparkles
On the grey, shaggy laths,
And here is a cluster of shavings
>From the time when the floor was laid.
They are silvery-gold, the color
Of Hesperian apple-parings.

Kneeling, I look in under
Where the joists go into hiding.
A pure street, faintly littered
With bits and strokes of light,
Enters the long darkness
Where its parallels will meet.

The radiator-pipe
Rises in middle distance
Like a shuttered kiosk, standing
Where the only news is night.
Here's it's not painted green,
As it is in the visible world.

For God's sake, what am I after?
Some treasure, or tiny garden?
Or that untrodden place,
The house's very soul,
Where time has stored our footbeats
And the long skein of our voices?

Not these, but the buried strangeness
Which nourishes the known:
That spring from which the floor-lamp
Drinks now a wilder bloom,
Inflaming the damask love-seat
And the whole dangerous room.


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~
دوشنبه 18 آذر1387
خفاش

کلودیا امرسون

نمی دانستیم چه بیدارمان کرده است—تنها چیزی

متحرک، سبک تر از نفس هامان. حصاری یخی

فضا را محدود کرده بود، خانه مان

 

برای خفاش گودالی بود گرم، حفره ای گرم

که انگار دیگر نمی توانست ترکش کند. من به سویت

جیغ کشیدم که کاری بکن. و تو با جارو

 

کشتی اش؛ شنیدم که دشنام گویان

جارو را در هوا تکان می دادی. من این را از تو خواستم

و بعد از آن برایم انجامش دادی. هرگز تورا نبخشیده ام.

 

ترجمه: آرش رادمنش

2/7/1387

 ------------------------------------------------

The Bat

We didn't know what woke us—just something
           moving, lighter than our breathing. The world
                      bound by an icy ligature, our house

was to the bat a hollow, warmer cavity
           that now it could not leave. I screamed
                      for you to do something. So you killed it

with the broom; I heard you curse as you
           swept the air. I wanted you to do it until 
                  .  you did. I have never forgiven you

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~
دوشنبه 13 آبان1387

کلودیا امرسون شاعر آمریکایی و برنده ی جایزه ی پولایتزر 2006 برای مجموعه شعر همسر آخر، در سال 1957 در شهر چتهام ایالت ویریجیانا به دنیا آمد. اشعار او در بسیاری از ژورنال ها و نشریات از جمله کریزی هورس، جورجیا ریویو، پلاوشیرز، ساوترن ریویو و ... چاپ شده اند. امرسون فوق لیسانس هنرش را از دانشگاه کارولینای شمالی، گرینزبرو دریافت کرد و در آنجا ویراستار بخش شعر مجله ی گرینزبرو ریویو شد. او هم اکنون در دانشگاه مری واشینگتون در فردریکزبورگ ویریجیانا پروفسور ادبیات انگلیسی است و در مجله ادبی شناندوا به عنوان ویراستار مشغول به فعالیت می باشد. در آگوست 2008 امرسون از سوی فرماندار ویرجیانا، تیموتی‌ام. کین به عنوان ملک الشعرای ویرجیانا انتخاب شد.او اکنون با همسرش کنت ایپولیتو که موزیسینی برجسته است زندگی می کند. کتاب‌های شعر او فاراوه، فاراوه (1997)، بال، یک مرثیه(2002)، همسر آخر(2005) و مطالعات اندام:اشعار(2008) می باشند.


دارایی ها

برایت لیستی از چیزهایی که می خواستم فرستادم،و تو بادقت آن ها را بسته بندی کردی،انگار که کوله ی یک مهاجر را، یا گویی برای آتش،همان طور که با

 دارایی ها ی زنی مرده رفتا ر می کنی—وقتی دیگر نمی توانی حضورشان را تحمل کنی، لباس هایی که هنوز بوی عطرش را می دهند،تن خورده،هنوز همان قدر بوی

تنش را به یادت می آورند. یا شاید معشوقه ات خودش بسیار از وسایل را بسته بندی کرده ، حالا که راز به خشم تبدیل می شود، وقتی که دیگر از ردیابی بوی من در

رختخواب حالش به هم می خورد، وقتی که بدگمانی چهره اش در آینه ام به دام می افتد،همان شیئی که گفتم نمی خواهمش، در جایی که دیگر میلی به دیدن خود نخواهم داشت.

9مهر 1387

ترجمه : آرش رادمنش

Email : arash.radmanesh@gmail.com

                                                                                                       

CLAUDIA EMERSON

Possessions

I sent you a list of what I wanted, and you boxed it up carelessly, as though for the backs of strangers, or for the fire, the way you might

have handled a dead woman's possessions—when you could no longer bear to them, the clothes still fragrant, worn, still that reminiscent

of the body. Or perhaps your lover packed the many boxes herself, released from secret into fury, that sick of the scent of me

in the bed, that wary of her face caught in my mirror—something I said I didn't want, where I would not see myself again.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~
جمعه 12 مهر1387

گالیله را به یاد می آورم    

    جرالد استرن    

گالیله را به یاد می آورم که ذهن را تشبیه کرده بود به

برگ کاغذی که با وزش باد به این سو و آن سو می رود،

و من عاشق آن منظره بودم وقتی به شاخه ی درختی گیر می کند،

 یا بر صندلی پشتی ماشینی فرود می آید،

و من سال ها در شهرمان رقص کاغذها را در باد نگاه می کردم؛

اما دیروز دیدم که ذهن سنجابی است که در حال عبور از

 بزرگراه 80[1] بین چرخ های کامیونی غول آسا گیر افتاده است،

مثل رقص برگی نازک به عقب و جلو می رود،

یا مانند طنابی لرزان،فقط چند ثانیه بر روی آسفالت جاده

 تا لحظه ای که بتواند فرار کند،

آن همه وحشت عمرش را کوتاه کرده است،سرش

از شدت لرزش به این سو و آن سو می رود،دندان های

زردش بر روی خاک کشیده می شوند.  

 

این سرعت سنجاب و بر روی زمین بودنش،

هدف مهم و رقص گوش به زنگش در زیر کامیون بود،

که تفاوت او را با کاغذ نشانم داد.

کاغذ نظریه پرداز است،وقتی بر روی

صندلی فلزی نشسته ایم و سایه ها را مطالعه می کنیم؛

اما برای این زندگی من به یک سنجاب نیاز دارم،

که پنجه هایش را باز کرده،تمام وجودش می لرزد،

و هر صدای بلندی سر تا دمش را به لرزه در می آورد.

آه ذهن فیلسوف، آه ذهن کاغذی،من سنجابی می خواهم

که دویدن وحشیانه و خطرناکش در بزرگراه را به پایان برد،

و از دامنه ی تپه ی آزادش به پایین بدود.

ترجمه: آرش رادمنش  12 بهمن 1386

   



-یکی از درازترین بزرگراه های آمریکا که از ایالت جرجیا آغاز و پس از عبور از چند ایالت دیگر به کالیفرنیا می رسد. [1]

-------------------------------------------------

I Remember Galileo

Gerald Stern


I remember Galileo describing the mind
as a piece of paper blown around by the wind,
and I loved the sight of it sticking to a tree,
or jumping into the backseat of a car,
and for years I watched paper leap through my cities;
but yesterday I saw the mind was a squirrel caught crossing
Route 80 between the wheels of a giant truck,
dancing back and forth like a thin leaf,
or a frightened string, for only two seconds living
on the white concrete before he got away,
his life shortened by all that terror, his head
jerking, his yellow teeth ground down to dust.

It was the speed of the squirrel and his lowness to the ground,
his great purpose and the alertness of his dancing,
that showed me the difference between him and paper.
Paper will do in theory, when there is time
to sit back in a metal chair and study shadows;
but for this life I need a squirrel,
his clawed feet spread, his whole soul quivering,
the loud noise shaking him from head to tail.
O philosophical mind, O mind of paper, I need a squirrel
finishing his wild dash across the highway,
rushing up his green ungoverned hillside.


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~
پنجشنبه 7 شهریور1387

 همه ی راه تا گرنجویل  

 ای. ری نرث وورثی

(A. Ray Northworthy)

نزدیک گرگ و میش بود که بی کله در توقف گاه ماسه ای کنار رستوران ویلما نگه داشت.تریش[1]،فاحشه ی جوان اهل رنو[2] که بین راه دست تکان داده و سوار شده بود، از خواب پرید و سیخ نشست، به نظر کمی گیج می زد. طوری به مرد نگاه می کرد که انگار او را به جا نمی آورد. خمیازه کشان گفت: "اها،درسته. وینموکا[3]."دختر که بیدار شد مرد ناامیدی را در چهره اش شناخت، حالتی که بارها آن را در چهره های دیگر دیده بود؛ همان طور که آن را بارها بر چهره ی خودش دیده بود وقتی از خواب بیدار می شد و در آینه به خود نگاه می کرد. از او پرسید که آیا گرسنه است.دختر گفت شاید کمی آب پرتغال، شاید هم یک کلوچه.

مرد غرفه ای را انتخاب کرد که به بزرگراه دید داشته باشد. یک شمع شکرگذاری روی میز روشن بود، و جعبه ی موسیقی آهنگ کریسمس ردنک[4] را پخش می کرد.وقتی تریش پای تلفن بود تا یک جرثقیل خبر کند،او برای خودش نوشیدنی مخصوص ماینر[5] و برای دختر یک کلوچه ی گندمی سفارش داد. تریش با حالتی از انزجار بر چهره اش بازگشت. "در حرفه ی بدی مشغول به کار هستم،"  و با صدای بلند نالید، "از من می خواهند به شان پول بدهم تا با من بخوابند!"  صدای پس زمینه ناگهان به سکوت تبدیل شد. "معذرت می خواهم"، این را درحالی خطاب به میزهای همسایه گفت که کمر دامن چرمی اش را شل می کرد. جوانکی از میز روبروی آن ها قهقهه ای بلند سر داد، و دوست دخترش با آرنج سقلمه ای محکم به پهلویش زد. تریش گلویش را صاف کرد و نشست، مثل دخترک مورمون[6] شیرین و معصومی، که احتمالن زمانی بوده است، سرخ شده بود،  شاید هم آن دخترک شیرین و معصوم هنوز زیر پوسته ی سخت و کلفت فاحشگی اش زنده مانده بود.

از او پرسید "چه قدر می خواهند؟"

"بیشتر از آنی که توان پرداختش را داشته باشم." گازی گنده و حریصانه به کلوچه زد.

"من آن را می پردازم." دست در جیبش کرد و چندین صد دلاری از کیفش بیرون آورد.

"«اُه،خدا. تو خیلی بخشنده ای،" و گفت:" بیخود نیست که لقبت بی کله است. خب حالا در ازایش از من چه می خواهی؟" چشم های قهوه ای اش درشت تر شده بودند، اما همه چیز را به دقت زیر نظر داشتند.

"می خواهم عشق ابدی ات را گرو بگذاری."

تریش چشم هایش را چرخاند. "خیلی دیر شده. من این کار را سال دوم دبیرستان انجام داده ام. و تنها کاری که طرف در ازایش کرد این بود که آب نباتم[7] را دزدید. مسخره بازی درنیار، من الان توی مودش نیستم."

"بی قید و شرط. هیچ چیزی در ازایش نمی خواهم. من خیلی پولدار هستم، برای خوش گذرانی به راحتی پول می سوزانم. ببین،الان نشانت می دهم."  یکی از صد دلاری ها را برداشت و آن را با شمع شکرگذاری آتش زد.

"هی،این کار را نکن!" اسکناس شعله ور را قاپید و آن را در لیوان آبش فرو کرد. "تقلبی که نیست، هست؟"

مرد پوزخند زد."نه،این یک اسکناس بنجامین اصل است.ببینم تو یک دخترک مورمون نیستی؟"

دختر دهانش را کج کرد و اسکناس نیم سوخته ی خیس را در جیبش گذاشت. "البته،من خواهر کوچولوی ماری ازموند[8] هستم. چطور؟"

مرد شانه ای بالا انداخت و جرعه ای از قهوه ی مزخرفش را سر کشید. "من عادت دارم شخصیت آدم ها را مطالعه و کشف کنم. این کار چند بار جانم را نجات داده."

"اگه این کار را در مورد من انجام بدهی مسلمن خواهی مرد."

"دندان های زیبایی داری.مرا به یاد ملی رینگوالد[9] می اندازی. تو حتی خال هایش را هم داری."

چشم هایش را مالید. " این ها خیلی گران هستند. پول زیادی برایشان سلفیدم."

"برای خال هات این همه پول دادی؟"

"نه، خنگ خدا، اینها را می گویم." با نوک انگشت کوچکش ردیف بالای دندان هایش را نشان داد.

"یه دختر توی سن تو با دندان های مصنوعی؟"

"نصف،نصف." زبانش را از درون دهان به پشت لب بالایش مالید. "اگه یه ذره توی شناخت آدم ها خبره بودی،تا حالا می فهمیدی من تو کار مواد هستم."

"مت؟"[10]

 دهانش را به تلخی کج کرد و سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد.

"شنیدم عادت خیلی بدی است این کار."

"یه جور خودکشی؛ دکتر می گفت قلبم رو داغون کردم. از وقتی ترک کردم هنوز نرفتم خونه. حالا دیگه شش ماهه. من سه سال راننده ی ترن هوایی بودم." چشم هایش را مالید. "بی خیال، حالا دیگه کی اهمیت می ده؟"

"هیچ وقت نمی تونی مطمئن باشی."

"تو متأهلی؟ من حلقه ای توی دستت نمی بینم."

" حلقه نمی ذارم. مزدوج بودم. با یه دختر مورمون."

"چه اتفاقی افتاد؟ عیاشی و خیانت کردی؟"

"دقیقن نه. همسرم مشکلات جدی روانی داشت. چند بار اقدام به کشتن من کرد. آخرین بار تقریبن هم موفق شد."

"داری شوخی می کنی؟"

"من هرگز شوخی نمی کنم، بچه. من یک جای زخم چاقو روی شانه ام دارم که می گوید دوستت دارم."

"لابد با خط شکسته،درسته؟ خب، پس بچه نداری،هان؟

مرد لبخند زد و سرش را تکان داد.

"اون کجاست... زنت؟"

"اون مرده. زنم مرده. پنج شنبه ی دو هفته قبل. تصادف ماشین تو جاده ی دریاچه ی تاهو[11]."  به او نگفت که زن مست و لایعقل بوده و چنان شاخ به شاخ به یک مینی ون[12] حامل خانواده ای شش نفره کوبیده، که همه به غیر از مادر در جا کشته شدند. او به بیمارستان رفته بود تا مادر را ملاقات کند، اما به هیچ کس جز خانواده اش اجازه ی ملاقات نمی دادند، که البته هیج عضوی از خانواده باقی نمانده بود که از او بازدید کند. پس او گلها را همان جا گذاشت و به سردخانه رفت تا زنش را برای اولین بار در دو سال اخیر ببیند. نیمی از سرش نابود شده بود. آن قسمتی که له نشده بود هنوز زیبا بود.

"برات متأسفم،میفهمی که؟ منظورم اینه که، لعنت."

"ممنون."

مرد نگاهش را از چشمان خیره ی دختر برداشت، به بیرون و دشت لخت آرمیده در سایه ، و سپس به بالا،جایی که ماه شبح وار از میان امواج پاره پاره ی ابرها بیرون می آمد نگریست. رادیو اعلام کرد، احتمال بارش باران.

گارسون میان سال سرفه کنان نوشیدنی ماینر را جلوی مرد روی میز گذاشت. در بشقاب بزرگی که با تکه های گوشت بوقلمون تزئین شده بود، یک تکه ورق کائوچو مانند تیره رنگ قرار داشت که احتمالن باید استیک می بود، کمی از چیزی که قرار بود پوره ی سیب زمینی باشد و لوبیا سبز هایی که انگار کسی تازه آن ها را بالا آورده بود. او ذره ای از هرکدام خورد و بعد چنگالش را به زمین گذاشت." فکر می کنم اشتهایم را از دست داده ام."

"من بهتر از این کلوچه درست می کنم. رازش این است که باید از کره ی ناب استفاده کنی، نه مارگارین ارزان و مزخرف.مادرم از زنی در روستا کره ی خانگی می خرید. خدای من،فوق العاده بود."

"شک ندارم که فوق العاده بود. من بی شک یک مرد کره خور هستم."

"خب حالا به کدام سمت قصد داری بروی، مرد کره خور؟"

"همانطور که قبلن به ت گفتم، وقتی اون طور ناامید و سرگردان توی جاده ایستاده بودی و من سوار ماشینم کردمت، به شمال."

"دیگه ملیح نشو. من از دلبری متنفرم. کجای شمال؟"

"ملاحت من ناخوداگاه است. کوردالن[13]. به زنم سال ها قبل قول دادم که اگر بیش تر از او عمر کردم خاکسترش را در دریاچه بریزم.—فکر می کنم او مطمئن بود که این کار را خواهم کرد. ما برای ماه عسل به آن جا رفتیم و حتی برای دهمین سالگرد ازدواجمان."

"چه دوست داشتنی. اون بالا خیلی زیباست. هرچند که من تا حالا آن جا نبوده ام." و گل از گلش شکفت. "هی، تو احتمالن درست از وسط گرنج ویل رد می شوی."

"نمی خواهی صبر کنیم تا ماشینت رو با جرثقیل بکسل کنیم؟"

"چرا؟ من که پول تعمیرش را ندارم."

" این را هم من می پردازم. فقط یه پمپ آب نیاز دارد." فقط ششصد دلار در جیبش باقی مانده بود، آن قدری بود تا او را به کوردالن برساند. بعد از آن، چه کسی می دانست چه پیش خواهد آمد؟[14]

"خب، این فوق العاده است، آقای بی کله، اما من فردا باید خانه باشم، می فهمی؟ من قول داده ام. نمی توانم زیر قولم بزنم. این بار نه. در هر صورت، تو دقیقن از من چه می خواهی؟ فرض که من اصلن توی باغ نیستم. اما بارها تا دلت بخواهد از این اظهار لطف های بی قید و شرط شنیده ام.  

 "نه، از من نشنیده ای"

 چشم هایش را نازک کرد."من روزهای تعطیل کار نمی کنم، الان در وضعیت تعطیل هستم. وقت درآغوش گرفتن خانواده. نگاه کردن به عکس های قدیمی، وقتی که زندگی هنوز زیبا بود. پر کردن شکم از بوقلمون وانواع سس ها و ادویه ها. مزخرفات خانوادگی. گذاردن شکر و گوز."

"فکر کنم یک روز زود آمده ام. من یک شگر و گوز گذار خدایی هستم."

"پیف. برای چه باید شکر گذار بود؟"

"به گمانم صلح، عشق، و همدردی."

"و من به خاطر کمک سخاوت مندانه ی تو شکر گذار هستم."

بی کله درحالی که چشمان خسته اش را می مالید گفت: "صحیح، از نگاه من ، تو می توانی یکی از فرزندان جری[15] باشی."

دختر از فرط خوشی خنده ای بریده و بلند ول کرد." شاید قرار است من به طرزی معجزه آسا دختر خوبی شوم و زندگی تو را از این رو به آن رو کنم." سعی کرد واکنش مرد را مطالعه کند. او حتی یک مژه هم نزد. "به هر حال، داشتم فکر می کردم، می توانم برای نشان دادن قدردانی ام تا گرنج ویل همراه تو بیایم."

"پس به سلامتی یار همسفر؟"

به دلایلی این به نظر دختربی نهایت بامزه و خنده دار آمد. چنان خنده ی پرصدایی کرد که مجبور شد دستش را جلوی دهانش بگیرد تا مانع به بیرون پرتاب شدن تکه های آخرین لقمه ی کلوچه شود،و بلافاصله چند قلپ از آبش که گوشه های سوخته ی صد دلاری تیره اش کرده بود نوشید.

وقتی بی کله صورت حساب را می پرداخت، به مرد ظاهرن خشنی که پشت صندوق ایستاده بود گفت که این بدترین غذایی بوده که او تا کنون چشیده است. صندوق دار جواب داد:"نه، وای، تو نباید آن را می چشیدی رفیق، باید آن را می خوردی." و پوزخندی کریه به او حواله کرد.

بی کله به آرامی گفت:" چرا تو این را نمی خوری؟". روی صندوق خم شد و مشت زمختش را به سوی مرد پرتاب، و درست به فاصله ی یک اینچ از صورت او متوقف کرد. صندوق دار خود را کمی عقب کشید و در حالیکه به استخوان های برآمده ی بزرگتر از اندازه و ترسناک مشت بی کله خیره شده بود ،رنگ در چهره اش به زردی گرایید. بی کله همراه با پوزخندی عجیب مشتش را باز کرد و به آرامی چند سیلی به صورت او زد.

دختر به آرامی یک بسته آدامس میوه ای برداشت و به صندوق دار گیج و بی حرکت چشمک زد. وقتی در ماشین نشستند و شروع به حرکت کردند، دختر ول خنده ای سر داد و گفت:"ببینم، تو از آن مردهای زمخت و خفن یا چیزی در این مایه جات هستی؟"

مرد عینک رانندگی اش را گذاشت. "یعنی من جدن شبیه یک مرد خفن و زمخت هستم؟"

"هزار درصد، بله. حتی سوپرمن هم گاهی عینک می زد."

"ها هاه، اما من تغییر قیافه نداده ام. من بکس کار می کردم، همین. و از رفتارهای توهین آمیزی مثل این خوشم نمی آید."

"تا حالا با محمد علی مبارزه کرده ای؟"

خرناس کشید. "لعنت، نه، متشکرم، خدا. من یک بار چند راند با بایون بلیدر[16] مبارزه کردم. چاک وپنر[17] . دیوانه ی لعنتی. اگر درست می شمردند او را هم با امتیاز برده بودم. علی یک بار با او مبارزه کرد، صورتش را تبدیل به همبرگر کرده بود و چاک دیوانه باز هم از رو نمی رفت. آن اخموی کوچولو استالونه، برای ساخت شخصیت راکی از او الهام گرفت. من،فقط با یکدندگی می خواستم آن راه را طی کنم. من پتانسیلش را داشتم، اما وحشی و آموزش ندیده بودم."

"داستان زندگی من."

"این مال سال ها پیش بود. هنوز گهگاه به سالن تمرین می روم. حالا دیگر کاملن متمدن شده ام."

"به بیان دیگر، پیر."

" بله، پیر."

بی کله که موقتن به کمک پنج فنجان بزرگ قهوه فرانسه سرحال شده بود، مکالمه را قطع کرد و تا هنگامی که از مرز ایالت آیداهو[18] می گذشتند سکوت کرد، تا وقتی که احساس کرد سوسوی ستاره ها را به جای آسمان بر سطح بزرگراه می بیند، و فهمید وقتش رسیده که مکانی برای استراحت بیابند و به درخشش این همه نوری که انگار برای کور کردن او آمده اند خاتمه دهند. آن ها یک متل متروک در هوم دیل[19] یافتند، تنها موردی که در شهر جای خالی داشت. بی کله درحالی که کنار در ورودی پذیرش متل توقف می کرد گفت : " من فردا تو را سر وقت به گرنج ویل می رسانم تا سیب زمینی هایت را پوست بکنی" . دختر به هیچ وجه از این تصمیم ناراحت به نظر نمی رسید. او به همان اندازه خسته و کوفته نشان می داد  که مرد.

 

صبح روز بعد مرد با صدای زنگ ساعت مچی اش بیدار شد. بیرون باز هم باران می بارید. اتاق متل نمناک و چرک بود و بوی دود سیگار مدت ها قبل خاموش شده، پارچه ی کتان گندیده و خواب های وحشتناک می داد. بخاری تق تق می کرد و هوایی که بیرون می داد آنقدر ترشیده بود که انگار از فرسنگ ها زیر زمین خارج می شود. تریش گفته بود همه ی خانواده اش آن جا هستند، به غیر از پدرش که از سکته قلبی مرده بود، و شاید او هم سر و کله اش پیدا شود. تریش قصد داشت در پختن غذای جشن به مادر و خواهر کوچکش کمک کند. او در این مورد خالصانه هیجان زده به نظر می رسید.

به ساعتش نگاه کرد.تقریبن یک ساعت مانده بود تازمانی که پرده فرو افتد و نور خورشید دشت پوشیده از آرتمیسیا[20] را در خود غرق کند. ملافه را کنار زد و گوشه ی تخت دونفره نشست. مفاصل مثل چوب خشک بود و درد می کرد، به ویژه سرشانه ی راستش. آرتروز لعنتی. با خود فکر کرد تا حالا چند سوراخ و جای ضربه در بدنش کاشته است. بهتر است از این پس به خاطر ادب کردن چند جاکش بی اهمیت شرایط جسمانی اش را از این بدتر نکند.

از سوراخ بزرگی که وسط شیشه ی دود گرفته ی پنجره ایجاد شده بود، تقریبن تمام پارکینگ نیمه خالی را در دیدرس داشت.لامپ های نئون تابلوی بزرگ جای خالی داریم خاموش و روشن می شدند. دختر هنوز خواب بود. دیشب وقتی از حمام درآمده بود دختر خوابش برده بود، چنان خود را جمع کرده و بدن و چشم هایش را پوشانده بود، انگار کودکی است که از لولوخورخوره می ترسد. اما او که لولوخورخوره نبود، هرچند لاوری[21] در طول دوره ی ترک اعتیادش به الکل این طور فکر می کرد. برای مدتی دختر را در خواب نگاه کرد؛ و فکر کرد این که آدم یک دختر داشته باشد چه حسی دارد.

خمیازه کشان گفت: "بیدار شو، خوابالو، وقت رفتن به دیزنی لند رسیده." صدایش پر از خلط بود. گلویش را صاف کرد و دوباره تلاش کرد. دختر هیچ تکانی نخورد."ای بابا،" این را گفت و به آرامی شانه ی تریش را تکان داد."هی، دختر!"

لامپ کنار تخت را روشن کرد. رویش خم شد و با دستان زمختش گونه های او را لمس کرد. نشست. لامپ را خاموش کرد. بعد دوباره آن را روشن کرد. سرش را در دست هایش گرفت. ناک اوت.

صدای رعدی از دوردست به گوش می رسید. به لاوری اندیشید،که عشقش بود، زندگی اش بود. روزی روزگاری او بی نهایت شبیه این فاحشه ی جوان بود،روزی روزگاری او گستاخ،معصوم، شجاع و پر از نیروی عشق بی قید و شرط که از یک خانواده ی خوب منشا گرفته است، آماده برای رهسپار شدن در کنار مردش به هرکجا که تقدیر و اشتیاق آن ها را بکشاند. هیچ کدام درک نمی کردند که ممکن است از لبه ی دنیا به دره ی تباهی سقوط کنند، نه او و نه او.

خیلی خوب خوابیده بود. بهترین خواب عمرش. بدون هیچ رویا و کابوسی. حالا سپیده زده بود، و او مشتاقانه آمدن نور را پذیرا بود. حتی بیابان برن[22] نیز در صبح دوست داشتنی می نمود،چه باران می بارید و چه خورشید می سوزاند.

مرد گفت: " نگران نباش، عزیز کوچولوی من.از یک راه یا راه دیگر، همه ی ما به زودی به خانه خواهیم رسید."

ترجمه : آرش رادمنش

22 اردیبهشت 87

 

 



Trish- [1]

Reno -[2]

 : نام شهر کوچکی است در ایالت نوادا.Winnemucca-[3]

 :    به کارگران و کشاورزان کم سواد طبقه ی پایین در آمریکا گفته می شده است؛ Redneck4-

اکنون نام تشکلی سیاسی معروفی است، محافظه کار و با سابقه ی حمایت از طبقه ی فوق.

Miner -[5]

6- مورمونیسم فرقه ایست مسیحی. آن ها کلیسا و آداب و تشریفات متفاوت و مخصوص به خود را دارند. قوانین و دستورات کلیسای مورمون در باب ازدواج،روابط زن و مرد، و مسائل زنان در دهه های اخیر چالش های بسیاری برانگیخته است. از جمله تعدادی از شاخه های مورمونیسم که به چند همسری و ازدواج دختران قبل از سن بلوغ معتقدند...

- نویسنده در این جا با همزمان کردن دو معنای متفاوت ما به ازای واژه ی آب نبات، نوعی ایهام فرهنگی ایجاد کرده است: [7]

 آب نبات و بکارت دختر(مترجم) 

Marie Osmond - [8]

Molly Ringwald - [9]

متانفتامین محرکی است قوی تر و سریع الأثر تر از آمفتانین، که شیشه یا آیس شکل کریستال شده ی آن است.: Methamphetamine-[10]

Lake Tahoe -[11]

Mini-Van -[12]

 : اسم مکان؛ نام شهری است در آیداهو که چشمه ای معروف و به همین نام در آن واقع است.Coeur d'Alene- [13]

- به قول ما بعدش خدا کریم است![14]

- در گویش بریتانیایی به سرباز یا مرد آلمانی گفته می شود. [15]

Bayonne Bleeder -[16]

Chuck Wepne- [17]

 Idaho -[18]

Homedale -19

: نوعی گیاه با خواص دارویی که به شکل بته های با سایز متوسط در زمین ها و دشت های خشک و کویری Artemisia 20-

 غرب آمریکا می روید.

 

Laurie -[21]

Barren -[22]

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط آرش رادمنش  | 

~ ~ ~